چند شب نسرین زنگ زد که الهام دوستش از من برای برادرزاده شوهرش خواستگاری کرده که قوچان زندگی می کنن. بیشتر که صحبت کرد متوجه شدم دیپلمه هست. اول سعی کردم چیزی نگم و قبول کردم که برم بجنورد تا ببینمش. وقتی به مامان گفتم گفت که هر طور خودت می دونی منم گفتم نمی خوام.
دیشب امیرعلی و مامانش اومدن خونه ما. از اونجایی که مامی و بقیه آبجیها نبودن من تنها ازشون پذیرایی کردم. البته پذیرایی که میگم اونقدر تشریفاتی نبودااااااااااا
امیرعلی کوچولو کلی از چیزهایی که تو مهد یاد گرفته بود برام گفت کمی با خجالت. کلماتی که به انگلیسی یاد گرفته بود مثل black, shose, close the door اونقدر هم ناز میگفت که نگوووووووووووووووو
اتفاق جالب اینجا بود که موقع رفتنشون هرچی مامانش بهش گفت بیا لباساتو بپوش که بریم خونه. قبول نمیکرد تا اینکه وقتی اومد بغلم بشینه لباساشو آروم آروم تنش کردم. موقع بستن زیپ کاپشنش که رسید گفت خودم خودم خودم. اما نتونست مامانش گفت خوب بیا من برات درست کنم. اما همچین با یه لهجه نازی گفت: عمع جونم خودش میبنده
اونقدر ناز گفت که آدم میخواست لپاشو بکشه. همینطور که داشتم زیپ رو می کشیدم گفت: کاش تو مامان من بودی 
دیروز با دو نفر آشتی کردم. اول صبح با رویا و شب هم با وجیهه. جمعه شنیدم که رویا بیکار شده و دنبال کار می گرده. دیروز صبح بهش گفتم که یکی از دوستام نیروی کار می خواد برای دفتر بیمه. اما گفت: من که کار با کامپیوتر بلد نیستم. بهش گفتم کار اولیه با کامپیوتر رو بلدی خودشون هم نرم افزار بیمه رو بهت یاد میده. اما قبول نکرد. بهرحال اگه برای اون کار جور نشد با هم آشتی کردیم.
چند روزی بود که من و وجیهه با هم سرسنگین بودیم. یعنی چیزی پیش نیموده بود اما.... دیشب تو کلاس دیدم هرچی باهاش صحبت می کنم سرسنگین جواب میده حتی موقع رفتن خدافظی هم نکرد. وقتی رسیدم خونه بهش اس دادم که: قهری؟ اونم جواب دادم قهر کار بچه هاست. و این شد که از امروز با هم راحت صحبت می کنیم.
خوشحالم که با دو نفر آشتی کردم.
زمانی رسیده که میتوانی یک نفس عمیق بکشی و مطمئن باشی که به زودی به خواسته و آرزویت میرسی.

موقعیت اقتصادی تو در حال حاضر خوب است پس سعی کن درست و به موقع خرج کنی. باید سعی کنی از موقعیتهای کاری یا تحصیلی پیش رویت به خوبی استفاده کنی تا همیشه وضعیت مالیات خوب و تضمین شده باشد.
شب سه شنبه الهام جونم اومد.
چهارشنبه: با اینکه الهام جونم خونه ما بود ولی من مجبور بودم برم دفتر. فکر کنین چقدر ستمههههههههههههههههه . بعدازظهر با الهام مشغول تایپ بودیم که امیرعلی و مامانش اومدن. وقتی امیرکوچولو الهام رو دید از خوشحالی بال درآورد. مامانش رفت بالا پیش رویا ولی امیرجونی پیش ما موند و کلی از خودش شیرین زبونی درآوورد. احساس کردم اول الهام کمی ناراحت شده که امیر خودشو برای من لوس میکنه ولی سعی کردم اون رو هم قاطی لوس بازی امیر کنم تا بهش خوش بگذره .
پنج شنبه: موقع برگشت به خونه الهام زنگ زد که ژله و وانیل بخر تا کاستر درست کنیم. آخر شب پختیم تا روز بعد بخوریم. شب هم من و الهام با هم رفتیم دور زدن. خیلی خوش گذشت. هرچی اصرار کردیم مری هم بیاد نیمود.
جمعه: من و الهام بعد از خوردن صبحانه و کاستر رفتیم حموم. بعد هم وسایل الهام رو جمع کردیم چون ظهر باید برمی گشت بجنورد. هرچی اصرار کرد یکی از ما دو نفر (من یا مری) باهاش بریم ما نرفتیم آخه مرخصی نداشتیم. با هاهش تا ترمینال رفتیم و موقع برگشت هم تا خونه پیاده رفتیم. چون خونه بی الهام صفا نداشت.
شنبه: موقع رفتن به خونه توی تاکسی بودم که یک خانم بهم زنگ زد و گفت که ی شماره رو بهتون میگم ببینین میشناسی؟ چشمام چهار تا شده بود. به من چه ربطی داشت که میشناسم یا نمیشناسم برای همین قطعش کردم. ول کن نبود و مدام زنگ می زد. آخر جواب دادم گفت: تورو خدا میخوام بدونم شوهرم بهم خیانت نکرده باشه! داشتم شاخ درمی آوردم. گفتم آره میشناسم. شوهرت خیلی نامرده و به هر کی بتونه شماره میده. مواظب خودت باش. البته اینهارو گفتم که دیگه بهم زنگ نزنه.
یکشنبه اتفاق خاصی پیش نیومد. البته الهام زنگ زد که بیا بجنورد ولی مرخصی نداشتم .
دوشنبه تاسوعا بود و خونه مشغول عزاداری شدم. خیلی خوب بود نوحه و مداحی که تلویزیون میذاشت عالی بود بخصوص که پخش مستقیم از حرم آقا داشت. ظهر نسرین اس داد که ما تو راه مشهدیم. گفتم التماس دعا یاد منم باشین. شب هم داداشی با عجله حاضر شد که با دوستاش بره مشهد.
سه شنبه هم با وجود اینکه مامان گفت بریم دسته. نرفتم احساس کردم دسته رفتن جز گناه چیزی برام نداره. غروب که نسرین زنگ زده بود رویا بهش گفت که داداشی خواست برگرده الهام رو باهاش بفرست.
روانشناسی چیزی بنام"حسادت"
همه چیز از خواستن شروع می شود
خواستن، غریزی ترین واکنش بشر نسبت به نداشته هایش است
همین که خیره میشوی به چیزی که تنها دلت تصاحبش را میخواهد،
اینجاست که خواستن، قدرتش را به رخ می کشد ...
مشکل انسان ها در خواستن ِ نداشته هایشان نیست
مشکلشان در کنار آمدن با این نداشته هاست ...
اینجاست که احساس خوشبختی مقطعی می شود
به محض اینکه شما چیزی را دیدید که داشتنش را میخواهید
خوشبحتی تبدیل به احساسی می شود که تا آن را بدست نیاورید از آن محرومید
و اینجاست که حسادت رخ میدهد
حسادت مفهومی لحظه ایست که در یک لحظه در ناخود آگاه شما جوشش میکند
و شما را ملزم به تصاحب میکند
حسادت یعنی تشخیص چیزی که دیگران دارند و شما ندارید
اما میخواهید داشته باشید
در حسادت، مشکل شما نداشته های دیگران نیست،
بلکه داشته هایی است که آنها دارند و شما ندارید
به عنوان مثال شما هیچوقت برای داشتن یک سیاره حسادت نمیکنید،
زیرا دیگران هم سیاره ندارند
خیلی مهم است که بدانید میزان حسادت به میزان ارزشی است، که شما برای دیگران قائلید
تا مادامی که در درون شما به همان اندازه که حواستان به دیگران هست
به خودتان نیست، حسادت رخ می دهد
زیرا حواس ِ چندگانه ی بشر ذاتا عاشق جستجو است.
و نسل ما را از کودکی طوری بار آورده اند
که بیشتر در دیگران جستجو کنیم تا خودمان
اینگونه است که به چشم خود با بهترین هایمان نمی آییم
اما مراقبیم دیگران با چه چیزهایی به چشممان می آیند
تا مادامی که دنیایمان درگیر بدست آوردن ِ داشته های دیگران است
هیچگاه احساس خوشبختی در ما متولد نمی شود
زیرا همیشه در هر سطحی که باشیم یا هر چقدر از دیگران به دست آورده باشیم
باز هم چیزی هست که نداشته باشیم
و دوباره درگیر تصاحب میشویم و تا بدست نیاوریمش آرام نیستیم ...
و این چرخه ی باطل ادامه دارد
سخت است باور اینکه یک انسان میتواند خودش را با نداشته هایش بپذیرد
انسان تا وقتی خود را کشف نکرده، از خود لذت نمی برد و
تا مادامی که از خود لذت نبرد نمی تواند به خودش قناعت کند
تا وقتی هم که نتواند به خودش قناعت کند، جواب سوال هایش را در دیگران میجوید
آنهم چه دیگرانی ؟ که همه شبیه خودش گم کرده ای دارند ...
که هیچ گاه پیدا نمی شود
نیت ها، نقش بزرگی در احساس رضایت دارند
شما درس نمی خوانید که به دانشگاه بروید تا از دانشگاه رفتن ِ خودتان لذت ببرید
شما درس میخوانید که دانشگاه بروید تا از دیگران عقب نمانید
شما زیباترین لباستان را در مهمانی به خاطر این تن نمیکنید که خودتان از خودتان لذت ببرید
شما زیباترین لباستان را میپوشید که دیگران از آن لذت ببرند
و این لذت را با تعریف هایشان به شما انتقال دهند
شما 3 سال سخت کار نمی کنید تا ماشینی را بخرید
که در رویایتان همیشه پشتش نشسته اید
شما کار میکنید تا ماشینی را بگیرید که دیگران به شما القا کرده اند فوق العاده است
....
شما آنقدر در دیگران حل شده اید که تمام نیت هایتان وابسته به تفکر، نگرش،
زندگی و ارزش های آنهاست
ارزش هایی که چون همیشه به واسطه ی حضور دیگری ارزش میگیرد
پس رقابت ایجاد می کند
رقابت بین تمام افرادی که "خود" را جا گذاشته اند
و با هم بر سر اول بودن رقابت میکنند
طبیعی است که شما حتی اگر اول هم باشید خیلی احساس خوشبختیتان دوام نمی آورد
زیرا همیشه در هر چیزی، بالای داشته های شما وجود دارد
.
.
.
.
باید باور کرد احساس زیبایی در زندگی به درون شماست.
به صرف اینکه وارد دنیای بیرونتان می شوید
اگر "خود" را همراه نداشته باشید به "جلب توجه" پناه میبرید.
و هر چقدر هنرمندانه توجه ها را جلب کنید
در لحظات تنهایی چیزی برای لذت بردن ندارید
زیرا توجه نیز مفهومیست که با حضور دیگران تعریف می شود.
و دیگران هم برای مدت زیادی شما را اول نگه نمیدارند ...
زیرا طاقت دوم بودن را ندارند
و اینگونه است که دیگران میتوانند برای احساس ِ خوشبختی شما تصمیم بگیرند
زیرا این احساس را روی اطرافیانتان سرمایه گذاری کرده اید ...
یـــــــاد بگیرید که شما در یک چیز اول هستید.
حتی اگر نخواهید هیچ کسی نمی تواند جز شما در آن اول باشد
آن هم خود بودن است.
شما اگر خودتان باشید جذابید
زیرا جذابیت مختص هر چیز کمیاب است.
و از هر انسان، تنها یکی به وجود آمده
مشکل از جایی شروع می شود که شما آنقدر خود را فراموش کرده اید
که دیگر نمی توانید خصوصیات واقعی خودتان را زندگی کنید
برای همین است که به همین شیوه ادامه میدهید.
هیچ کسی نمی تواند شما را به خود بیاورد
چون خیلی ها شبیه شما خودشان را چال کرده اند و طبق هنجار های اجتماع بار آمده اند
باور کنید همین الان این نوشته را با لذت می خوانید
اما بعد از ظهر وقتی میخواهید به خیابان بروید طوری لباس می پوشید، طوری حرف میزنید، طوری رفتار میکنید که دیگران بپسندند
آنقدر خودتان نبوده اید که به طور ناخود آگاه از پس خود نبودن بر می آیید ...
بیایید باور کنید کافیست یک بار باب میل دلتان بچرخید
تا شب وقت خوابیدن پر از احساس خوب باشید
به درک که دیگران میگویند "این جو گیر رو نگاه کن"
وقتی دلتان میخواهد زیر باران برقصید خوب برقصید ...
وقتی دلتان میخواهد رانندگی پشت یک فولکس واگن را تجربه کنید،
این کار را انجام دهید
وقتی دوست دارید دستمال گردن بگذارید خوب بگذارید ...
مهم احساس شماست.
اگر دیگران هم عکس العملی نشان دادند به پای این بگذارید
که شهامت انجام خواسته های درونی خود را ندارند
و میخواهند از کسی که این کار را میکند ایراد بگیرند
این را بدانید که :
خوشبختی احساسی درونیست که با بدست آوردن نداشته ها حاصل نمی شود
خوشبختی مستقل تر از این حرفاست که وابسته به بود و نبود ِ چیزی شود
و هنگامی حاصل می شود که شما از خویش احساس رضایت داشته باشید
اگر روزی توانستید از خودتان با تمام گند هایی که میزنید راضی باشید
خوشبختی در شما استمرار پیدا میکند ... و هر لحظه برای شما زیباست
حتی دردهایتان را دوست دارید
زیرا دردهایتان بیشتر از هر چیزی به درونتان تعلق دارند ...
دردهایتان را به آغوش می کشید که بوی اصالت میدهند
و زیباتر از این نخواهد بود
که خوشبختی را با واقعیت ها تجربه کنید نه با رویاهای نافرجام
دیروز این sms از ایرانسل برام اومد:
مشترک گرامی برای اطلاع از اینکه چه کسانی قادرند شما را توسط سرویس «نما» مکانیابی کنند، یک پیامک بدون متن به 8907 ارسال کنید. ایرانسل
امروز بیکار بودم. گفتم اس بدم ببینم چی جواب میده. ÷یام اومد واسم:
هیچ کسی با استفاده از این سرویس نمی تواند شما را بیابد.


کلاس زبان داره تموم میشه احتمالا دو جلسه بیشتر نمونده. بعدش هم فاینال باید بدیم و تموم. دوباره ترم جدید باید ثبت نام کنم. خیلی دوست دارم زبان انگلیسیم عالی بشه و راحت بتونم صحبت کنم. یعنی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میخوام ی اعترافی کنم. تصمیم گرفته بودم که وقتی وام به اسمم دراومد اسم مامی رو برای کربلا بنویسم ولی اینکار رو نکردم و پول رو گذاشتم توی یک موسسه تا بتونم وام بیشتری بگیرم. آخه مامی خودش ثبت نام کرده بود اما هنوز نتونسته بره
دیشب داشتم تایپ میکردم که مری گفت باید برم کار پایان نامه رو تحویل بگیرم. ازم خواست که باهاش برم ولی گفتم: تا بری برگردی من چند صفحه ای تایپ میکنم
غافل از اینک کاش باهاش میرفتم.
حدود 34 صفحه ای تایپ شده بود که وقتی خواستم روی فلش بریزم از اونجایی که کامی ما مربوط به عصر یخبندان و دوران کهن میباشد مجبور بودم که فایل رو روی دسکتاپ کپی کنم تا بعد بتونم روی فلش بریزم. غافل از اینکه مری خانم ما وقتی تایپ میکرده فایل روی دسکتاپ رو باز کرده و من هم ادامه داده بودم. بنابراین من که فکر میکردم فایل روی درایو e فایل اصلی هست رو روی دسکتاپ کپی کردم و replace رو تایید کردم.


همون لحظه مری خانم از راه رسید تازه یادم اومد که از مری بپرسم کدوم فایل اصلیه. ولی دیگه دیر شده بود. 

مری هم کلی عصبانی شد که نههههههههه چرا این کارو کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به همکار قدیمی زنگ زدم و گفتم میشه کاری کرد؟ گفت: شرمنئده
دیشب مامان از مری خیلی ناراحت شده بود. برای اینکه حرفش رو گوش نکرده بود. مامان آدم خیلی صبوریه که خیلی دیر ناراحت میشه اما دیشب بینهایت ناراحت شده بود.
مطالب قدیمی تر »






